زندگی

ادامه نوشته

بوم نقاشی

ادامه نوشته

کلید

بیا مرا مهر کن بر قلب خود

و کلیدش را بر سینه ات نقش کن

بیا بِگذر از همه کس

و بگذار عشق من شعله ای باشد

بسوزانم و بسوزد

شعله شعله در چشمان من و تو

مهدی صادقی

بودن

برای با تو بودن وقتی است

دست در دستت گرفتن

لب بر لبانت ‌گذاشتن

خیره به چشمانت نگریستن

و به یکباره ذوب شدن در نگاهت

لب دوختنت از گفتن دوستت دارم

گم شدن در فکر گریز با تو بودن

دیدن زیبایت به وقت خفتن

زمزمه عشق از لبانت بگاه بیداری

به آغوش کشیدنت

و آنی زنده بودن و مردن در آغوش تو

مهدی صادقی

برف

من اینجا در راهرو منتهی به خانه تو

جلوی آن درب قهوه ای به انتظار ایستاده ام

بیرون برف می بارد

و چقدر دلم برای بازی با موهای تو به وقت نوشیدن یک فنجان چای تنگ شده

مهدی صادقی

گاه در قرمزی، برگ خزان پیدایی

گاه یک بلبل سرمست که سحر می خوانی

گاه ماهی یک آب خروشان به نظر میا یی

گهگداری نهنگی٬پی ماهی٬پی قایق٬پی ما

                  

               این همه رنگ

              این همه زیبایی

 

               به مشتاقی پیدا شدنت بود

          

                و من...!

 

               لحظه تجربه آموزی تو گردیدم

آرامش

پی آرامش

             همه جاده زندگی را دویدم

و ندانستم

             آرامش در میان سینه کسانی است

                    که پیچ و تاب جاده را

                   آهسته قدم می زنند

       

سهراب

گفته بودی قایقی خواهی ساخت

   خواهی انداخت به آب

دور خواهی شد از این خاک غریب

هان!چه کردی٬قایق ات را ساختی؟!

آب ها خشکیدن٬در کجا خواهی راند

ابرها باد را وسوسه راندن ٬ندارن هیچ

تا نباشد آبی ٬نباشد دریا

پس تو آن شهری که می گفتی کجاست!

قهرمانان خوابند٬هیچ کس بیدارشان هر گز نکرده

عشق نیز خواب می بیند اینجا

نور را٬آب را٬تابش تنهایی ماهیگیران را

همچنان خواهم ماند٬منتظر...

تا تو بیایی شاید

آب هم پر شود در دشت تهی

قایق ات را بسپاری تو به آب

و بخوانی « دور باید شد٬دور...»


پیش از فراموشی

نگاه می کنم

به ماه بلوری

              به پاییز لطیف

              از پنجره خانه

به نیمکتی در خزان قرمز برگ ها

       و تو را لمس می کنم

نزدیک آتش و نا محسوس خاکستر

هرچه هست

             رایحه و نور

حالی که می برد مرا به تو

بدنم چروکیده و به پیری می رود

نه کم٬که عشقت سر شار در من

قایق کوچک بادبانی

                      صبر می کند در ساحل برای من...!


سیب زندگی

بارها از درخت باغ بالا رفتیم 

به امید چیدن سیبی برای بشقاب خالی زندگی

درد چیدیم٬غم چیدیم٬رنج چیدیم

و دستانمان پر شد نه از بوی سیب

که از نم٬نم اشک حسرتی

که پیش از ما...!

ریخته بر شاخه های درخت زندگی