خنده

در امتداد خط دو آسمان

قرمزی و ارغوان

هزار گل سپید یاس

دو چال یک چشمه

دو پروانه٬که آب می نوشند از آن

             چیزی است 

که چون تو می خندی٬من می بینم

زندگی٬حال و هوای خوب

ترنم باران٬آب تنی در خنکای آن چشمه

سر خوشی در صبح یک روز قشنگ

این حسی است که من دارم

      چون تو می خندی

روز هایم

آن همه دم

نفس گرم

همه ثانیه ها٬ساعتها

آن همه عمر که بگذشت زمن

چون ترا می بینم

باخودم می گویم

تو خود٬خود منی

قدمت٬خنده هایت٬نفس ات

همگی٬یاد عمریست

که بگذشت زمن

هرچه از کف شده بود

با تو برگشت به من

       حال 

با دلی خوش٬خنده بر لب

باغ را می گذرم

خستگی می شویم

در حوض باغی که ساخته ام

      این روزها

نیاز

در هر نسیم صبحگاهی

در هر چهچهه که می زند بلبل

در هر آمد و شد یک نور

در سرک کشیدن یک برگ

در بوی علف و عطر صبحگاهی

در قطره٬قطره آب که می ریزد به چشمه

در صدای هو٬هوی رود که از کنار سنگها می جهد

در اصابت یک پرنده به شیشه٬هنگام گم کردن راه

در هر صدای نا مفهوم که در دشت می پیچد

در نگرانی یک قطره شبنم بر گلبرگ یک گل

           در اندوه یک گل٬ که پژمرده

در نا امیدی یک پرنده در زندان قفس اش

در نفس های نا موزون یک منتظر به مرگ نشسته

            من یک آوا٬یک صدا می شنوم

                    من نیاز او نیستم

                 او نیاز من است