تنگ ماهی زندگی

عادتم دلتنگی است

من خیالم ماهی است

تنگ زندگی ام٬خانه این ماهی است

لیک تنگی خالیست

من پی ظرفی آب

در همه بی تابی در شبی مهتابی

کوله باری بستم٬پی رودی گشتم

در میان صحرا ! راه را گم کردم

من در این شن زارها٬پی رودی بودم!

رود من آنجا بود٬در میان گلها

رودی از نور و سرور

رودی از عشق و قرار

رود خود را یافتم

ظرف را پر کردم٬تنگ را پر کردم

پر شد از ذوق و غرور ماهی زندگی ام

ناگهان جستی زد در میان این رود

و از آن پس من و رود با هم و یکسانیم





خوشبختی

یکی پرسید تو خوشبختی؟

رفتم در اوج نیاز

رفتم تا آنجا که می توان و دید

خوشبختی٬یعنی تو با تو...

خشک کردن نم٬نم موهایت هنگامی که می دوی

ریختن آب در جام تشنگی٬بعد هر بازی کودکانت

پا به پای تو دویدن در بازهای بودنت

هستن آنجا که تو هستی

بودن آنجا که تو می خواهی

دیدن آنچه تو می بینی

انتظار برای آمدنت

دلهره برای رفتنت

به آغوش کشیدنت٬بوسیدنت

دست در دست تو دادن

لقمه در دهانت گذاردن

عطر ترا بوییدن٬بعد هر بازی که تو می کنی

فکر تو بودن در واپسین لحظه٬قبل از خواب

خواب ترا دیدن در رسیدن به صبح

شروع هر صبح٬برای دیدن تو در فردا

باز فردا دست در دست تو

شنیدن خنده هایت...

بعد از گرفتن یک اسباب بازی

بی تابی٬دست پاچگی

حالی داشتن ٬که تو تنها می دانی

رنگ آبی لباست

سیاهی موهایت

زمزمه کردن دوستت دارم

هنگام خواب٬زیر گوشم

جدال برای تو با همه زندگی

با این همه بهانه٬برای امروز ٬ برای فردا

برای احساس٬برای بودن

خوشبختم...؟




آغوش

هزار برگ سبز

به دستان بی رحم باد پاییزی خزان شد

کوچه های شهر نه زرد که گلگون است

صدای زاغ و زغن پر کرده شهر را.

در نبود برگهای جوان پر بار

کرم ها می چرند شاخه های درختان باغ را

               این بار که بهار آمد

                یادمان باشد

              تک٬تک دستانمان

  آغوشی گردد برای هر برگ سبز نو شکفته

       مبادا این باد که نه در پاییز

  که در تمام فصول خزان می کند شهر را

           از دستمان برباید

  برگهای سبز شاخه های شهر را


زندگی

زندگی٬مصرع شعری است

که یک شاعر مست

وقت سرخوشی اش٬گفت و گذشت

و زآن پس من و تو

در گفتن مصراع دگرش حیرانیم...