سیب زندگی

بارها از درخت باغ بالا رفتیم 

به امید چیدن سیبی برای بشقاب خالی زندگی

درد چیدیم٬غم چیدیم٬رنج چیدیم

و دستانمان پر شد نه از بوی سیب

که از نم٬نم اشک حسرتی

که پیش از ما...!

ریخته بر شاخه های درخت زندگی

جاده

این همه علامت٬این همه هشدار

این همه صدا٬این همه آوا

افسوس همه بود

باز ما خروجی زندگی را گذشتیم

تا کی مال می دوزی

تا روز مبادا بیاید

تا کی تجربه می آموزی

تا وقت صرف آن برسد

کمی فریاد کن٬کمی توکل کن

باز تو در آن جاده پر علامتی

کمی از تجربه آموخته یاد کن

وقتی نمانده٬خورشید می رود که غروب کند

شب در پیش است و آسمان ابری

مبادا این بار خرو جی جاده زندگی را بگذری