یکی پرسید تو خوشبختی؟

رفتم در اوج نیاز

رفتم تا آنجا که می توان و دید

خوشبختی٬یعنی تو با تو...

خشک کردن نم٬نم موهایت هنگامی که می دوی

ریختن آب در جام تشنگی٬بعد هر بازی کودکانت

پا به پای تو دویدن در بازهای بودنت

هستن آنجا که تو هستی

بودن آنجا که تو می خواهی

دیدن آنچه تو می بینی

انتظار برای آمدنت

دلهره برای رفتنت

به آغوش کشیدنت٬بوسیدنت

دست در دست تو دادن

لقمه در دهانت گذاردن

عطر ترا بوییدن٬بعد هر بازی که تو می کنی

فکر تو بودن در واپسین لحظه٬قبل از خواب

خواب ترا دیدن در رسیدن به صبح

شروع هر صبح٬برای دیدن تو در فردا

باز فردا دست در دست تو

شنیدن خنده هایت...

بعد از گرفتن یک اسباب بازی

بی تابی٬دست پاچگی

حالی داشتن ٬که تو تنها می دانی

رنگ آبی لباست

سیاهی موهایت

زمزمه کردن دوستت دارم

هنگام خواب٬زیر گوشم

جدال برای تو با همه زندگی

با این همه بهانه٬برای امروز ٬ برای فردا

برای احساس٬برای بودن

خوشبختم...؟