آن همه دم

نفس گرم

همه ثانیه ها٬ساعتها

آن همه عمر که بگذشت زمن

چون ترا می بینم

باخودم می گویم

تو خود٬خود منی

قدمت٬خنده هایت٬نفس ات

همگی٬یاد عمریست

که بگذشت زمن

هرچه از کف شده بود

با تو برگشت به من

       حال 

با دلی خوش٬خنده بر لب

باغ را می گذرم

خستگی می شویم

در حوض باغی که ساخته ام

      این روزها